**ܜܔܢܜ یه موجود نسبتا خط خطی 2 ܜܔܢܜ**

نوش جونم که همش دلتنگم ...

آخرم نفهمیدم تیروئیدم پرکار بود یا کم کار

شنبه ۳ شهریور ۱۴۰۳، 1:13

من لاغر بودم ... خیلی لاغر بودم ...

جوری که خجالت میکشیدم برم بیرون ...

خوراکم بد نبود ... ولی لاغر بودم ... استخوون بندیمم ظریف بود

دکتر هم رفتم ... ولی بی فایده

گاهی مسخره میشدم ... همیشه فک میکردم همه منو دارن نگا میکنن

لباسایی که میخریدم اوناییش که تنه ش اندازه م بود ،

آستیناش کوتاه بود ،

اونایی که آستیناش اندازه بود ، برام گشاد بود ...

شاید برا همینه از خرید بدم میاد ...

برا همین بیشتر به خلوت و تاریکی خو کردم ...

دیگه دوس نداشتم کسی منو ببینه ... دوس داشتم نامرئی باشم

هنوزم دوس دارم ...

دیگه تا مجبور نبودم نمی رفتم بیرون ...

الانم که یکیو میبینم لاغر و قد بلنده، بهم میریزم

خاطرات خودم یادم میاد ...

و برا چیزایی که اون شخص داره باهاش دست و پنجه نرم میکنه

.

.

آمارگیر وبلاگ

بیوگرافی
+ این جملهه زیر عنوان هس؟ چون از اول اول تو وبلاگم بود دیگه برش نداشتم
+ بعد اینکه کسی لینک نمیشود
+ کامنت تایید نمیشود
+ رمز به کسی داده نمیشود
+ بعضی وقتا دینی و مذهبی مینویسم
اگه اشتباهی ازم سر زد
مقصر منم نه دینم
+ همینا